مهربانی

مهربانی را هنگامی دیدم

که کودکی خورشید را در دفترش سیاه نقاشیش می کرد
 

تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد.

هدف

مهم نيست كه چه هدفى دارى!
مهم اينه كه براى رسيدن به هدفت حتى مجبور بشى تو روي همه با
ستى!

پدر و پسر

 پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!


صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.

 

 پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

 

هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد.

هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد

از خداوند خواستم...

از خداوند خواستم درد را از من بگیرد.

خداوند گفت نه.

وظیفه من نیست دردت را از بین ببرم. تو خودت باید دردها را رها کنی.

از خداوند خواستم به من بردباری عطا کند.

خداوند گفت نه.

بردباری حاصل فرعی آزمایشات سخت است. اعطایی نیست بلکه باید آن را به دست

آوری.

از خداوند خواستم رنج را از من بگیرد .

خداوند گفت نه .

رنج شما را از جاذبه های دنیایی دور میکند و به من نزدیک.

از خداوند خواستم روحم را تعالی بخشد.

خداوند گفت نه.

شما باید خودتان رشد کنید و من به شما شکل می بخشم که بارور شوید.

از خداوند خواستم همه چیزهایی که موجب لذت بخش بودن زندگی میشود به من

بدهد.

خداوند گفت نه.

به شما زندگی می دهم تا از همه چیز لذت ببرید.از خداوند خواستم به من کمک کند

دیگران را همان قدر دوست داشته باشم که او مرا دوست دارد.

خداوند گفت هان... سرانجام سر عقل آمدی.

از خداوند خواستم برایم دوستانی بفرستد.

او شما را فرستاد... 

جاودانه نیستیم...

 اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم!